گرم ٍ آفتاب ٍ آنروز
سرد ٍ برف ٍ امشب
دور ٍ آنجای ٍ غريب
دور ٍ اينجای ٍ آشنا
Saturday, January 21, 2006
Saturday, October 15, 2005
- سلام
* چه سلامی! چه علیکی! هر وقت کارت گیره میای اینجا بسط میشینی فکر کردی من خرم؟ فکر کردی نمی دونم فردا میخوای همون غلطای قبلی رو بکنی؟
- خوب خودت گفتی هروقت بخوای بیای پیشم در به روت بازه.
* گفتم. ولی نه اینکه هر وقت کارت گیر بود بیای و بعدم لشت و ببری.
- من که نمیخوام برم باز!
* بدبخت! من که می دونم میری. بیا تو تا به خودت ثابت بشه.
* چه سلامی! چه علیکی! هر وقت کارت گیره میای اینجا بسط میشینی فکر کردی من خرم؟ فکر کردی نمی دونم فردا میخوای همون غلطای قبلی رو بکنی؟
- خوب خودت گفتی هروقت بخوای بیای پیشم در به روت بازه.
* گفتم. ولی نه اینکه هر وقت کارت گیر بود بیای و بعدم لشت و ببری.
- من که نمیخوام برم باز!
* بدبخت! من که می دونم میری. بیا تو تا به خودت ثابت بشه.
Wednesday, August 17, 2005
Sunday, August 07, 2005
Tuesday, August 02, 2005
Sunday, July 31, 2005
Friday, July 29, 2005
Thursday, July 28, 2005
Sunday, July 24, 2005
به یاد احمد شاملو
« مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه ای اندیشد . »
اینو یکی می گف
که سر پیچ خیابون وایساده بود.
« زندگی را فرصتی آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند .»
اینو یکی می گف
که سر سه راهی وایساده بود.
« عشق را مجالی نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت میدارم »
والاهه اینم یکی دیگه می گف :
سرو لرزونی که
راست
وسط چهار راه هر ور باد
وایساده بود
« مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه ای اندیشد . »
اینو یکی می گف
که سر پیچ خیابون وایساده بود.
« زندگی را فرصتی آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند .»
اینو یکی می گف
که سر سه راهی وایساده بود.
« عشق را مجالی نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت میدارم »
والاهه اینم یکی دیگه می گف :
سرو لرزونی که
راست
وسط چهار راه هر ور باد
وایساده بود