Sunday, November 14, 2004

انسان همواره خود را راضي به بودن در شرايطي مي كند كه تعادل را بين بايدها و نبايدها، خواستن ها و نخواستن ها، تعهدات، دلبستگي ها، آرزوها و ...، و ...، و ... برقرار كند.

Tuesday, October 26, 2004

يك سال از اومدنم به تهران گذشت. با همه مزخرفيش پشيمون نيستم كه اومدم.
حالا راحت مي تونم تصور كنم 30 ، 40 سال چطوري مي گذره.
آدمها بازم سلام

Sunday, October 10, 2004

مرا ببوس، مرا ببوس
براي آخرين بار

تو را خدا نگهدار
که مي روم به سوي سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت ...

Sunday, September 05, 2004

مثل سكوت، نافذ
مثل عبور، سيال
مثل زندگي، جاري
مثل مرگ، قدرتمند

Sunday, August 22, 2004

شب است! خيلي ازش گذشته - شايد هم اصلا ديگر نيست! دلم زيره اين آسمانِ تب كرده يك دله سير راه رفتن مي خواهد! از اينجا تا هر كجا كه بشود رفت! شايد يك جايه آشنا، كه دل غريبي نكند تويش! مثله باغچه گلهايه نازه بابا كه آرزوهايم را يكي يكي پايشان كاشتم، زير آفتاب! همانها كه شب كه ميشود دلشان ميگيرد و خودشان را جمع مي كنند و مي پيچند توي لباس هايه رنگارنگشان! قرمز - زرد - بنفش - نارنجي - صورتي!

Saturday, August 07, 2004



فرياد دو ساله شد

با آرزوی صد سالگيش

Thursday, August 05, 2004

Tuesday, July 27, 2004

سلام!
زمين داغه، نرمه، پارک لاله هم هواش خوبه.
چرا مرداد فقط منو ياد گرما ميندازه; مرداد، گرما، سفر، سفيد، گرما. يادگار سال ۸۰ رفت.

Saturday, July 10, 2004

چرا اينجا زندگي جاري نيست. يه كمي بود، ولي مثل توقف توي رستوران بين راه معلوم بود داره تند ميگذره بايد مواظب بود تا جا نموند، هرچند موند !
كمبود آدميزاد. خوب جاري نيست ديگه همه چي زيادي سر جاشه، آدم دنبال چيزي نمي گرده. زندگي جعبه اي! دارم يكي از آبنباتايي رو كه اون هفته قرار بود سرش دعوا بشه ميخورم، فكر كنم يه كم زندگي توشه.
چرا اينقدر خسته م. پس كي ميخوام شروع كنم. كِي؟