يك سال از اومدنم به تهران گذشت. با همه مزخرفيش پشيمون نيستم كه اومدم.
حالا راحت مي تونم تصور كنم 30 ، 40 سال چطوري مي گذره.
آدمها بازم سلام
Tuesday, October 26, 2004
Sunday, October 10, 2004
Sunday, August 22, 2004
شب است! خيلي ازش گذشته - شايد هم اصلا ديگر نيست! دلم زيره اين آسمانِ تب كرده يك دله سير راه رفتن مي خواهد! از اينجا تا هر كجا كه بشود رفت! شايد يك جايه آشنا، كه دل غريبي نكند تويش! مثله باغچه گلهايه نازه بابا كه آرزوهايم را يكي يكي پايشان كاشتم، زير آفتاب! همانها كه شب كه ميشود دلشان ميگيرد و خودشان را جمع مي كنند و مي پيچند توي لباس هايه رنگارنگشان! قرمز - زرد - بنفش - نارنجي - صورتي!
Saturday, August 07, 2004
Thursday, August 05, 2004
Tuesday, July 27, 2004
Saturday, July 10, 2004
چرا اينجا زندگي جاري نيست. يه كمي بود، ولي مثل توقف توي رستوران بين راه معلوم بود داره تند ميگذره بايد مواظب بود تا جا نموند، هرچند موند !
كمبود آدميزاد. خوب جاري نيست ديگه همه چي زيادي سر جاشه، آدم دنبال چيزي نمي گرده. زندگي جعبه اي! دارم يكي از آبنباتايي رو كه اون هفته قرار بود سرش دعوا بشه ميخورم، فكر كنم يه كم زندگي توشه.
چرا اينقدر خسته م. پس كي ميخوام شروع كنم. كِي؟
كمبود آدميزاد. خوب جاري نيست ديگه همه چي زيادي سر جاشه، آدم دنبال چيزي نمي گرده. زندگي جعبه اي! دارم يكي از آبنباتايي رو كه اون هفته قرار بود سرش دعوا بشه ميخورم، فكر كنم يه كم زندگي توشه.
چرا اينقدر خسته م. پس كي ميخوام شروع كنم. كِي؟