Thursday, March 23, 2006

Monday, March 20, 2006


در روزهاي آخر اسفند
در نيم روز روشن
وقتي بنفشه ها را
با برگ و ريشه و پيوند و خاك
در جعبه هاي كوچك چوبين جاي مي دهند
جوي هزار زمزمه درد و انتظار
در سينه مي خروشد
و بر گونه ها روان
اي كاش آدمي وطنش را
همچون بنفشه ها
مي شد با خود ببرد هر كجا كه خواست
در روشنائي باران،
در آفتاب پاك

Saturday, January 21, 2006

گرم ٍ آفتاب ٍ آنروز
سرد ٍ برف ٍ امشب
دور ٍ آنجای ٍ غريب
دور ٍ اينجای ٍ آشنا

Saturday, October 15, 2005

- سلام

* چه سلامی! چه علیکی! هر وقت کارت گیره میای اینجا بسط میشینی فکر کردی من خرم؟ فکر کردی نمی دونم فردا میخوای همون غلطای قبلی رو بکنی؟

- خوب خودت گفتی هروقت بخوای بیای پیشم در به روت بازه.

* گفتم. ولی نه اینکه هر وقت کارت گیر بود بیای و بعدم لشت و ببری.

- من که نمیخوام برم باز!

* بدبخت! من که می دونم میری. بیا تو تا به خودت ثابت بشه.

Wednesday, August 17, 2005

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموش نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم ،و آنچه می بینم نمی خواهم .

Sunday, August 07, 2005



من شه شاله شدم

Tuesday, August 02, 2005

سعی می کنم بهش فکر نکنم تا منطق نتونه نظری رو که فکر می کنم درسته تغيير بده!!!

Sunday, July 31, 2005

من دارم میرم مسافرت فکر کنم تا مدتها نتونم این وبلاگ رو آپ دیت کنم
پس اینجا رو میزارم واسه فریاد عزیز و خوب دیگه وقتشه خودش هم به خودش سربزنه
با تشکر از همه دوستانی که حضور این مهمون ناخونده رو تحمل کردن
خداحافظ..........و.........برمیگردم

Friday, July 29, 2005

از گذشته:

هر كه را ديدم دردي بزرگ داشت و آنان كه نداشتند به دنبالش بودند براي فراموش كردن دردهاي كوچك. شايد كه بيدردي دردناكتر بود. و آن درد " او " بود كه از درد بودنش بيشتر شنيدم تا درمان. كه همه خاطره اي ترياكوار از " او " داشتند كه فصل بود و اگر وصل بود ...

Thursday, July 28, 2005

دست ها را
سایبان چشمهایش کرد
جای جای جاده پر بود از
نشان رفتگانی چند
مرد اما
بی محابا کفش ها را کند
مثل خون تازه در رگهای پیر جاده
جاری شد
رفته رفته
مردشاهراهی شد برای راهیان سالهای بعد