Sunday, July 24, 2005

به یاد احمد شاملو
« مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه ای اندیشد . »

اینو یکی می گف
که سر پیچ خیابون وایساده بود.

« زندگی را فرصتی آنقدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند .»

اینو یکی می گف
که سر سه راهی وایساده بود.

« عشق را مجالی نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت میدارم »

والاهه اینم یکی دیگه می گف :
سرو لرزونی که
راست
وسط چهار راه هر ور باد
وایساده بود

Friday, July 22, 2005

معناي زنده بودن من با تو بودن است
نزديك ، دور
سير ، گرسنه
رها ، اسير
دلتنگ ، شاد
آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرا مباد !
مفهوم مرگ من
در راه سرافرازي تو ، در كنار تو
مفهوم زندگي است
معناي عشق نيز
در سرنوشت من
با تو هميشه با تو
براي تو
زيستن
( فريدون مشيري )

Sunday, July 17, 2005

اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی همراهی ام کن
دوست من
تا انسان آزادی باشم
میان ما همبستگی از آن گونه می روید
.که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می کند .

Tuesday, July 12, 2005

بدجوری کلافه ام کلافه و سر در گم می خوام بهت بگم دوستت دارم اما نمی تونم هر بار و هر بار اما باز هم جرات نمی کنم . میام نگات می کنم به خودت به عکسات به آی دی هات به شماره تلفن ات و هر بار می خوام بهت بگم دوستت دارم . اما ...چرا ؟
چرا بهت بگم چه دلیلی داره من که می دونم برات اهمیتی نداره می دونم که هر بار که کنارت هستم منو می بینی اما انگار که ندیدی می دونم که تو هیچ وقت به عکسهای من به آی دی های من به نوشته هام به وبلاگ هام نگاه نمی کنی شاید ببینی یه گوشه ای نشستم دارم بهت فکر می کنم اما مثل همیشه از کنارم رد می شی تا به یه حادثه جدید برسی به یه هیجان که باز برگردی سر جای اولت و باز هم منو نبینی .
باید بهت بگم دوستت دارم اما دلم نمی خواد .
شاید یه روزی بهت گفتم فقط خیلی دیر ..

Wednesday, July 06, 2005

سینه ام آینه است
باغباری از غم
تو به لیخندی از این آینه
بزدای غبار

Monday, June 27, 2005

هر شب که می خوابیم کمی تجربیات روزمان را فراموش می کنیم ، با وجود این ذهن ما با تمام نیرو فعالیت می کند . وقتی وارد دنیای رویا ها می شویم گویی از جهان خودمان بیرون می آییم و به واقعیتی دیگر پا می نهیم . تجسم چیز خیلی عجیبی است .یاد آوری یک رویا تقریبا همان قدر سخت است که شکار کردن یک یک پرنده با دست خالی ، اما گاهی وقتها پرنده می آید و به میل خودش روی شانه ما می نشیند . (یوستین گوردر )

Sunday, June 26, 2005

شعور خيلی مهمتر از حق انتخابه! بايد از خيلی جلوتر شروع کرد.

Monday, June 13, 2005

من نمی دانم چرا این روسری سیاه از سرم برداشته نمی شه تا یه روسری رنگی بهم هدیه می کنند . اتفاقی می افته که من مجبورم دوباره همین روسری رو سر کنم ...........


چه روزای سختیه

Friday, June 10, 2005

وقتی که نان نان نیست ، آب گرم است و روزنامه بیات
وقتی زمان رودخانه نیست مرداب است که هر بامداد دست تو خراشی بر چهره اش می اندازد .
وقتی که مدام گام بر میداری بی آنکه هیچ به جایی توانی رسید .
حتی هجوم یاد ها
تنهایی تو را نمی تاراند تنهایی تو را مضاعف می کند

Thursday, June 02, 2005

کاش هنوز به هم
همان دروغهای;,کودکانه را می گفتیم
این حقیقت عریان بی حیا
به چه دردی می خورد ؟