Thursday, February 10, 2005

از وبلاگ گيلانيان:

اوضاع رشت کاملا بهم ريخته.خيابونهای رشت وضعيت نابسامانی دارند...به صورت کلی ميشه گفت شهر فلج شده...در بعضی از نقاط برق شهر تا ۲۴ ساعت قطع بود آب شهر با مشکل مواجه شده،گاز با افت فشار مواجه شده...سقف خانه ها در برخی از نقاط فرو ريخته...و از همه بدتر خيابانهای شهر بسته است...خيابانهای شهر کاملا فلج شده عبور و مرور وسايل نقليه غير ممکن شده...شهر حالت فوق العاده داره ولی مسئولان انگار نه انگار که شهر دچار اين همه مشکل شده...خيابانهای اصلی شهر کاملا مسدود شده...در رشت تا امروز حدود يک و نيم تا دو متر برف نشسته.وسايل حمل و نقل از ۲۴ ساعت گذشته تا هم اکنون در خيابانها گير کرده اند و تعدادی ماشين در همان مسير خيابان پارک شده و برف کاملا آن را پوشانده است...به صورت کلی شهر کاملا سفيد پوش شده و جالبتر از همه شهردار رشت در راديو اعلام ميکند که من تازه سمت شهرداری را تحويل گرفتم! اين گفته چه ربطی به برفروبی خيابانها دارد؟ آيا شهرداری لودر و ماشينهای سنگين در اختيار ندارد که خيابانها را صاف کند؟آقای شهردار در ۲۴ گذشته اکثر خيابانهای شهر را برف سنگينی در حدود ۱متر فرا گرفته آيا برفروبی از خيابانها کار دشواری است؟آيا هواشناسی هوای چند روز آينده را پيش بينی نکرده بود؟ با برفروبی خيابانها امداد رسانی و رفت و آمد بسيار سريعتر انجام ميشود...آقای شهردار اگر توان رويارويی با چنين وضعيتی را نداريد،استعفا بدهيد...

فاصله

Sunday, February 06, 2005

به آدمها فکر می کنم به آدمها . احساساتشون . تفکراتشون و حرفهاشون که نتیجه این تفکراته .
برام عجیبه آدمهایی هستن که حرفهای دیروز رو امروز و فردا هم تکرار می کنند بدون اینکه به خاطر بیارن مخاطبشون عوض شده و یه انسانه که صد درصد احساساتش با نفر قبلی فرق داره .
حرف برای گفتنه و چقدر آسونه که تو نیاز نداری به کس جدیدی که از راه رسیده حرفای تازه بزنی . همونهایی که برای قبلی و قبلی گفتی .
من نمی تونم اینطور باشم . من نمی تونم آدمهایی جدیدی که وارد زندگیم می شن رو جایگزین قبلی بکنم . هرکس برای خودش ارزش و جایگاه خودش رو داره .
شاید به این خاطره که تا به حال کسی رو دوست نداشته ام .خیلی خوشحالم مردی رو برای زندگیم انتخاب نکردم که مثل شکلهای ابرای آسمون احساس و تفکراتش قابل تغییره

Thursday, February 03, 2005

مثل یک شاخه گل اقاقیا .
دلم فریاد میزنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا
اولین بار که آهنگ ( گل گلدون رو من ) رو شنیدم خاطرم نیست . اما خاطره اش بر میگرده به شش یا هفت سال پیش به تابستونی که وقتم رو تو یه آموزشگاه نقاشی کودکان میگذروندم . و دوستی داشتم به اسم شیرین که خودش و صداش مثل اسمش شیرین و جذاب بود . این دختر دوست داشتنی خیلی فارسی بلد نبود اما این ترانه رو خیلی زیبا می خوند .و همیشه وقتی به اینجا می رسید .
گل گلدون من ماه ایوون من . از تو تنها شدم چو ماهی از آب
من و شاگرد کوچولو ها با هم دم می گرفتیم .
بعد از اون بارها این ترانه رو با اجرا های مختلف شنیده ام اما هیچکدام برام شیرنی اون تابستونو گیرایی صدای شیرین رو نداشت .
امشب برای اولین بار خواننده این ترانه زیبا رو دیدم و عمق و شیرینی صداش رو حس کردم . اعتراف می کنم . تا به حال دلم اینجور از شنیدن این ترانه نلرزیده بود .
چقدر جای شیرین کنارم خالی بود چقدر ...

Thursday, January 27, 2005

ای کاش بهار بود .
ای کاش یه ساز دهنی داشتم تا باهاش آهنگ شکوفه می رقصد از باد بهاری رو می زدم .
ای کاش زیر یه درخت اقاقیا می ایستادم تا موهام پر از برگهای اقاقیا بشه .
ای کاش یه روبان صورتی داشتم تا موهام رو باهاش ببندم و زیر درخت پرشکوفه گیلاس وایسم.
ای کاش بهار بود .ای کاش یه شکوفه گیلاس بودم .

Wednesday, January 26, 2005

دنبال چي بگردم؟

Thursday, January 20, 2005

در سَيَلان بودن، مي توان نبود
ويا
نبود، چون بود

Wednesday, January 19, 2005

1 . چهارده کودک در آتش سوزی مدرسه ای سوختند .
2 . چهل هزار معلم حق التدریس استخدام می شوند .
3 . استیضاح حاجی دوباره زنده شد .
میشه حرف زد ؟ حرف ؟ خفه خون بگیر لطفا صدات در نیاد .
آخه من اکه بخوام دهن باز کنم که باید هوار بزنم باید سرم رو بکوبم به دیوار . باید هرچی دستمه بکوبم خرد و خاکشیر کنم .
همون بهتره که خفه شی . مثل همیشه .

Sunday, January 16, 2005

گفتم برگها را نگاه کن !
نگاه کرد اما سخن نگفت
گفتم ابرها را نگاه کن !
نگاه کرد اما سخن نگفت

خيابان ها را گشتيم
کوچه ها را گشتيم
سخن نگفت

بعد از يک ساعت گفتم :
با من دو کلمه حرف بزن
نگاه کرد و دو قطره حرف زد .

Monday, January 10, 2005

سايت ليزينگ پارسيان در حال تكميل شدن است..

Friday, January 07, 2005

تو یه جمعی پر از شعر و موسیقی میون یه عالم آدم .وقتی همه سرشون گرمه
یهو دلت می خواد بری یه گوشه بشینی و زل بزنی به دیوار بعد که به خودت میآی می بینی صدای فریدون فروغی که تو رو به این حال انداخته :
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
اونوقت به خودت نگاه می کی که چقدر دلت برای غم تنهایی تنگ شده و به قول
مدیا کاشیگر :
روزگاری همه دردم این بود
چه تلخ است تنهایی
امروز همه فریادم
چه زیباست تنهایی
اونوقت یه جورایی دلت می خواد تنها باشی . مثل اون روزا که اونقدر وقت داشتی
تا بخونی . بنویسی . و طرح بزنی . نه مثل حالا که یه کتاب ششصد صفحه ای
دوماه رو دستت مونده و حتی یک کلمه هم ننوشتی با رنگ و کاغذ هم که
خیلی وقته غریبه ای .
اما خوب تنهایی نیست تا بتونی به داد خودت و قلم و کاغذ برسی .
این ها رو که نوشتم یاد فریاد افتادم و تنهاییش تو اون شهر بزرگ و اینکه یه جورایی چقدر خوش به حالش که با خودش تنهاست و وقت داره که به خودش برسه
راستی چطوری از وقتت استفاده می کنی ؟