Friday, January 07, 2005

ما كه بدبخت ترين مردم دنيا نيستيم
ايران خودرو داره خط توليد پيكان رو بعد از 37 سال، ميفروشه به كنيا!

Wednesday, January 05, 2005

فکر کنم من خیلی پررو همستم که هنوز می خوام این وبلاگ رو آپدیت کنم .

Sunday, January 02, 2005

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را
دست تو دید
و غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد
به خاک
وهنوز
سالهاست
در گوش من آرام آرام
رفتن گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت .
گاهی اوقات خیال می کنم بعضی سیبها ارزش دزدیدن نداره . شاید هم تو یی که لیاقت چیدن سیب رو نداری .

Friday, December 31, 2004

تكاپو در سكون
براي ماندن هيچوقت دير نيست
اينرسي!

Tuesday, December 28, 2004

کنار یه رودخونه ی آروم نشسته بودیم . من یه سنگ انداختم تو آب . ت. گفتی نکن آرامشش رو به هم نزن .
من بازم سنگ انداختم تو آب و گفتم ببین وقتی سنگ می افته تو آب چطور موج برمیداره ! از یه موج موچیک تو مرکز تا حلقه های بزرگ و بزرگتر . آب حرکت می کنه و آرامشش برای چند لحظه و شاید بیشتر به هم میخوره اما بلاخره آروم میگیره اونقدر آروم تا تو به نگاه کردن بهش باز احساس آرامش و سکوت کنی تا من دوباره یه سنگ میون رودخونه بندازم .
امروز دلم می خواد تمام سنگهای عالم رو جمع کنم تا کسی نتونه اونو میون رودخونه بندازه . تا تو با نگاه کردن به آرامش آب باز و باز احساس آرامش کنی . امروز دلم می خواد بتونم تک تک موجها رو نوازش کنم تا با همون سکوت برات آواز بخونن .
امروز دلم می خواد دیگه آرامشت رو به هم نزنم .

Friday, December 24, 2004

با سلام .
پاییز به پایان رسید و فصلی سرد اما زیبا و عاشقانه آغاز شد . با آغاز زمستان من هم فصلی زیبا از نوشتن را با فریاد آغاز می کنم . . . به تفال از خواجه شیراز
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم:
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم
تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم
امیدوارم همیشه با پناه دهنده عزیز همراه و هم نوشت باشیم

Sunday, November 14, 2004

انسان همواره خود را راضي به بودن در شرايطي مي كند كه تعادل را بين بايدها و نبايدها، خواستن ها و نخواستن ها، تعهدات، دلبستگي ها، آرزوها و ...، و ...، و ... برقرار كند.

Tuesday, October 26, 2004

يك سال از اومدنم به تهران گذشت. با همه مزخرفيش پشيمون نيستم كه اومدم.
حالا راحت مي تونم تصور كنم 30 ، 40 سال چطوري مي گذره.
آدمها بازم سلام

Sunday, October 10, 2004

مرا ببوس، مرا ببوس
براي آخرين بار

تو را خدا نگهدار
که مي روم به سوي سرنوشت

بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت ...