Monday, September 11, 2006

سلامی چو بوی خوش آشنایی
من دوباره آمدم
تا بمانم

20/06/1385

Thursday, May 04, 2006

در نهایت شب
چشمانت را فروبند
اگر دوستی باشد
روشنی می آید.

Saturday, April 08, 2006


مادرم گندم درون آب می ریزد
پنجره بر آفتاب گرمی آور می گشاید
خانه می روبد
تا شب نوروز
خرمی در خانه ی ما پا گذارد
زندگی برکت پذیری با شگون خویشبشکفد
در ما و سر سبزی بر آردای
بهار ای میهمان ِ دیر آیند
هکم کمک این خانه آماده است
تک درخت ِ خانه ی همسایه ی ما هم برگ های تازه ای دادها ست
گاهگاهی همهمره پرواز ابری
در گذار بادبوی عطر نارس گل های وحشی
رادر نفس پیچیده ام
آزاداین همه می گویدم هرشباین
همه می گویدم هر روزباز
می آید بهار رفته از خانه
باز می آید بهار روشنی افروز

Thursday, March 23, 2006

Monday, March 20, 2006


در روزهاي آخر اسفند
در نيم روز روشن
وقتي بنفشه ها را
با برگ و ريشه و پيوند و خاك
در جعبه هاي كوچك چوبين جاي مي دهند
جوي هزار زمزمه درد و انتظار
در سينه مي خروشد
و بر گونه ها روان
اي كاش آدمي وطنش را
همچون بنفشه ها
مي شد با خود ببرد هر كجا كه خواست
در روشنائي باران،
در آفتاب پاك

Saturday, January 21, 2006

گرم ٍ آفتاب ٍ آنروز
سرد ٍ برف ٍ امشب
دور ٍ آنجای ٍ غريب
دور ٍ اينجای ٍ آشنا

Saturday, October 15, 2005

- سلام

* چه سلامی! چه علیکی! هر وقت کارت گیره میای اینجا بسط میشینی فکر کردی من خرم؟ فکر کردی نمی دونم فردا میخوای همون غلطای قبلی رو بکنی؟

- خوب خودت گفتی هروقت بخوای بیای پیشم در به روت بازه.

* گفتم. ولی نه اینکه هر وقت کارت گیر بود بیای و بعدم لشت و ببری.

- من که نمیخوام برم باز!

* بدبخت! من که می دونم میری. بیا تو تا به خودت ثابت بشه.

Wednesday, August 17, 2005

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموش نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم ،و آنچه می بینم نمی خواهم .

Sunday, August 07, 2005



من شه شاله شدم

Tuesday, August 02, 2005

سعی می کنم بهش فکر نکنم تا منطق نتونه نظری رو که فکر می کنم درسته تغيير بده!!!