Friday, March 21, 2003

Thursday, March 20, 2003

ببخشید اینجا رو به هم ریختم.

خدا حافظ سال 81

دلم برات تنگ مي شه
دلم براي همه چيزات تنگ مي شه،
واسه خوبيات، بديات، سختيات، دوستيات، دلتنگيات، محبتات، همه و همه
هيچوقت يادم نمي ره

Tuesday, March 18, 2003

اين شهر چقدر شلوغه
اين آدما بقيه سال كجان؟
حالا اومدن دنبال چي؟
عيد داره خيلي عيد مي شه، برعكس پارسال كه كسي تكليف خودشو نمي دونست با عيد ديدني رفتن تو دهه’ محّرم.
امسال تاسوعا و عاشورا هم خيلي مفصّل برگزار شد، انگار مردم مي خواستن حسابي عزاداري كنن كه بعدش عيد بيشتر بهشون بچسبه.
به مناسبت چهارشنبه سوري، حكومت نظامي اعلام شد

Monday, March 17, 2003

پرشيا خوابگرد شده:
پس از شكست سپاه ايران از اعراب، شهربانو دختر يزدگرد ساساني اسير گرديد و به مدينه فرستاده شد. در آنجا به امر عمر، به ازدواج حسين ابن علي، امام سوم شيعيان درآمد و ثمراين ازدواج تولد چهارمين امام شيعه بود. پس از پايان جنگ كربلا، شهربانو بنا بر وصيت امام حسين، بر ذوالجناح سوار شد و به سوي ايران گريخت. كوشش سواران يزيد در رسيدن به او به جايي نرسيد و شهربانو يكسره از كربلا تا نزديكي تهران اسب راند. در آنجا در حالي كه نزديك بود به دست اعراب اسير شود براي كمك فرياد كشيد ولي به جاي آنكه بگويد "يا الله"، فرياد "يا كوه" از گلويش بيرون آمد. در همين هنگام كوه شكافت و شهربانو با اسب خود وارد آن شد. بلافاصله شكاف كوه به جاي خود برگشت در حالي كه فقط گوشه روسري شهربانو از آن بيرون مانده بود. اين مكان همان مقبره بي بي شهربانوست.

Friday, March 14, 2003

هواي خانه چه دلگير مي شود گاهي
از اين زمانه دلم سير مي شود گاهي

عقاب تيزپَرِِ دشتهاي استغنا
اسيرِ پنجه’ تقدير مي شود گاهي

صداي زمزمه’ عاشقان آزادي
فغان و ناله’ شبگير مي شود گاهي

نگاه مردم بيگانه دردل غربت
به چشم خسته’ من، تير مي شود گاهي

مبر ز موي سپيدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه اي پير مي شود گاهي
كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه' يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي"
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روي پاي باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم

ilm

Thursday, March 13, 2003

عشق يه نيروي جاذبه ست
نيرويي كه نشه در مقابلش مقاومت كرد

Thursday, March 06, 2003

آتشي ز كاروان جدا مانده
اين نشان ز كاروان به جا مانده
يك جهان شرار تنها
مانده در ميان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد
سوزد از جفاي دوران
فتنه و بلاي طوفان
فناي او خواهد
به سوي او تازد

من هم اي ياران، تنها ماندم
آتشي بودم بر جا ماندم
با اين گرميِ جان
در ره مانده حيران
اين غم خود به كجا ببرم؟
با اين جانِ لرزان
با اين پاي لغزان
ره به كجا ز بلا ببرم ؟
مي سوزم گرچه
با بي پروايي
مي لرزم بر خود
از اين تنهايي

من هم اي ياران، تنها ماندم
آتشي بودم بر جا ماندم